نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش / چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران
کد خبر: ۱۱۳۷۱۸۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
فقط آشتی ملی و تغییرات بزرگ میتواند جامعه چندپاره و داغدار ایران را متحد وتمامیت ارضی ایران را حفظ کند! / دنیای امروز دنیای متفاوتی است. نگاه افکار عمومی دنیا و کشورها و دولت ها به کشور ما لزوماً نگاه ۶ ماه پیش یا ۲ یا ۱۰ سال پیش نیست.
کد خبر: ۱۱۳۶۰۷۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۰۷
باب سوم حکایت بیست و هشتم
یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقّع به کرمِ اخلاقِ مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد، به حکمِ آن که اِجابتِ دعوت، سنّت است.
کد خبر: ۱۱۳۴۹۵۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۰۸
چندین چراغ دارد و بیراه میرود / بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
کد خبر: ۱۱۳۱۰۰۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی / ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما
کد خبر: ۱۱۳۰۳۳۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۱۶
نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش / چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران
کد خبر: ۱۱۲۹۶۴۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۱۴
کد خبر: ۱۱۲۸۶۰۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۱۰
محمود دولتآبادی نویسنده پیشکسوت کشورمان در پی درگذشت بهرام بیضایی یادداشتی منتشر کرد.
کد خبر: ۱۱۲۷۸۶۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۷
شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت / پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند
کد خبر: ۱۱۲۷۵۷۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۷
باب سوم حکایت بیست و ششم
دزدی گدایی را گفت: شرم نداری که دست از برایِ جوی سیم پیشِ هر لَئیم دراز میکنی؟
کد خبر: ۱۱۲۷۵۰۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۰۴
باب سوم حکایت بیست و پنجم
ابلهی را دیدم سَمین، خِلعتی ثَمین در بر و مَرْکَبی تازی در زیر و قَصَبی مصری بر سر.
کد خبر: ۱۱۲۷۵۰۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۸
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند / تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
کد خبر: ۱۱۲۶۴۲۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۳
باب سوم حکایت بیست و چهارم
دست و پابریدهای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سُبْحٰانَالله! با هزار پایْ که داشت چون اجلش فرا رسید از بیدستوپایی گریختن نتوانست.
کد خبر: ۱۱۲۵۸۸۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۶
باب سوم حکایت بیست و سوم
صیّادی ضعیف را ماهیِ قوی به دام اندر افتاد، طاقتِ حفظِ آن نداشت. ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در رُبود و برَفت.
کد خبر: ۱۱۲۵۸۸۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۴
باب سوم حکایت بیست و دوم
آوردهاند که در مصر اَقاربِ درویش داشت. به بقیّتِ مالِ او توانگر شدند و جامههای کهن به مرگِ او بدریدند و خَزّ و دِمیاطی بریدند. هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان، غلامی در پی دوان.
کد خبر: ۱۱۲۵۸۷۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۱
باب سوم حکایت بیست و یکم
نه! که دریایِ مغرب مشوَّش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود، بقیّتِ عمرِ خویش به گوشه بنشینم.
کد خبر: ۱۱۲۲۹۷۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۹
باب سوم حکایت بیستم
یکی از پادشاهان گفتش: همینمایند که مالِ بیکران داری و ما را مهمّی هست، اگر به برخی از آن دستگیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شُکر گفته.
کد خبر: ۱۱۲۲۹۷۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۵
باب سوم حکایت نوزدهم
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب درآمد، خانهٔ دهقانی دیدند. مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد.
کد خبر: ۱۱۲۲۹۷۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۲
سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود / صوفی گرانجانی بِبر ساقی بیاور جام را
کد خبر: ۱۱۲۱۶۶۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۸
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
کد خبر: ۱۱۱۹۸۰۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۲